هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

هیراد

رفتن به مهد کودک

امروز من و پسرم راهی مهد شدیم / دیروز من و مامانی به همراه هیراد برای ثبت نام رفتیم و من به اتاق شیر خواره ها رفتم و در مسیر برگشت کلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که مهد نذارم و یا قیدکار کردن رو بزنم روحیه ام به شدت خراب شده بود وقتی برگشتیم با کار خونه خودم رو مشغول کردم تا فکر و خیال نکنم و کلی خسته شدم و شب هم مهمونی بودیم و ساعت یک نیمه شب برگشتیم اخه تولد زن دایی هنگامه بود خلاصه امروز به سختی ساعت 7 بیدار شدم و راهی مهد شدیم دو ساعتی اونجا بودم و انگار کمی با محیط اشنا شدم و روحیه ام از دیروز بهتر شده بود مربی هیراد رو برد و قرار شد اگه گریه کرد من ارومش کنم ولی ساعت 10 لباس پوشیده بمن تحویلش دادن و گفتن پسر خوبی بوده و برای امروزش کافیه...
22 فروردين 1391

نوروز 1391

سال نو مبارک پسر گل مامان تقریبا" 5/5 ماهه شده و کارهای جالبی که انجام میده و روز به روز بیشتر مامانش رو عاشق خودش می کنه / وقتی توی روروئک می ذارمش میاد سمت من و دستاشو تکون میده تا بغلش کنم و وقتی پشت کامپیوتر باشم با سرفه های پی در پی اعلام وجود می کنه و من عاشق این اداهاشم نزدیک عید پسر خوشگلم مریض شد و حسابی من و بابش غصه خوردیم با یک سرما خوردگی ساده شروع شد و کم کم سرفه های شدیدی می کرد و بعد داد می زد چون کلافه میشد ولی با خوردن زترو مکس بعد یک هفته خدارو شکر رو به بهبودی رفت خلاصه روزهای بدی بود و شیر منو هم نمی خورد ولی شیشه خوردن و شیر خشک خوردن از نکات مثبت این دوره بود چون باید شیشه خوردن رو یاد می گرفت که توی مهد اذیت نشه عید...
12 فروردين 1391

هنر های هیراد در 4 ماهگی

هیراد جون چهار ماهگیت مبارک پسرم کارهای جدید هیراد: اجسام رو با دستش می گیره کلی باهامون حرف میزنه و درد و دل میکنه منو که میبینه کامل می شناسه و به گفته باباش احساس امنیت می کنه کمرش رو بلند میکنه و یه کم مونده به غلط زدن برسه وقتی هم که دمر میخوابه میتونه گردنش رو بالا نگه داره رو تشک که می ذارمش بعد چند دقیقه 360 درجه تغییر جهت میده خوردنی رو تشخیص میده و وقتی ما چیزی می خوریم مخصوصا چایی دهنش آب می افته چون خیره  میشه به خوراکی پسرم دوشنبه رفت دکتر و معاینه شد و قد و وزنش رو دکتر اندازه گرفت و گفت می تونم فرنی و حریره بادوم رو شروع کنم ...
7 اسفند 1390

مهمونی خاله رومینا

پسر گلم دیشب رفته بودیم خونه خاله رومینا و خاله سارا/ خاله النا/و خاله مریمی هم بودن ما اولین بار بود که این خاله ها رو می دیدیم و توی این قرار با هم اشنا شدیم  و شما با آرتین / امیر مهدی/ ونداد و یدونه دختری هانا اشنا شدی و دل هانا رو بردی و سه تا رقیبت رو پشت سر گذاشتی اینهم از عکس دیشب که به ترتیب: امیر مهدی/هیراد/هانا عشقت/ارتین و ونداد هستن ...
7 اسفند 1390

اولین قهقهه

خیلی وقت بود منتظر بودم با صدا برام بخندی گلم تا اینکه بعنوان کادوی ولنتاین بهم دادی ولی خیلی کم بود بیشتر برام بخند   ...
25 بهمن 1390

عاشقانه برای پسرم

سلام معجزه آفرینشم ... امروز مجالی دست داد تا برایت از اینهمه عاشقانه ای که نصیبم کردی بنویسم ... هیرادم امروز درست111 روز از تولدت می گذرد و این یعنی 111 روز است که من بهترینها را تجربه کردم ... بهترین نگاه را دیده ام : وقتی تو به من چشم میدوزی و با چشمانت میخندی که یعنی : تو مرا میشناسی .... بهترین حرکت دنیا : وقتی تو با انگشتان کوچک زیبایت . دست مرا میگیری و بازی می طلبی ... بهترین رایحه ای که مشامم را نوازش میدهد : عطریست که از زیر گردن تو می تراود و یا وقتی که بهترین انرژی را با دیدن لبخندت با صداهایی که از حنجره کوچکت خارج میشود میگیرم ... اینها تنها گوشه ای از اینهمه عاشقانست ک...
21 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد